امروز : ۰۶ اسفند ۱۳۹۸ -  2020/02/25
 
  كاربر مهمان

 
مشاوره رایگان

 

ورود به سایت عضویت در سایت
جستجوی پیشرفته
 :: دین و اندیشه    اجتماعی    فرهنگی و هنری   ورزشی    سیاسی و اقتصادی    تغذیه و سلامت    دانش و فناوری    مشاوره    اداره کل    کتابخانه    پایگاه ها ::
 

 :: فهرست هنر مردان خدا

خاطرات
داستانها
شوخ طبعی ها
اشعار
معرفی کتاب
شهدای روحانی
شهدای فرمانده
شهدای خلبان
شهدای هوا نیروز
شهدای رزمنده
شهدای انقلاب
آزادگان
جانبازان

تفحص
عملیات

 :: شهدای استان بوشهر

پاسداران
بسیجیان
خلبانان
شهدای توحید
شهدای مسجد قرآن
شهدای باغ زهرا
شهدای جبری

شهدای آب طویل
شهدای چاهکوتاه
  صـرفـاً جـهـت اطـلاع !!!
سرقت از بیت المال
رژیم آنلاین
مشاور
معارفی از 30 جزء قرآن کریم

 :: گلشن راز

BUSHEHR-TEBYAN.IR شهید نود ساله ای از بزرگان کوفه واز قاریان قرآن که بدست عبیدالله در کوفه کشته شد چه نام داشت؟ ...

 :: وضعیت سایت

 تعداد مطالب : 55488
 تعداد نظرات : 496
 مجموع کاربران : 1445
  افراد آنلاين : 21
 تعداد بازدیدکنندگان
 
تاریخ مطلب:   ۱۸ بهمن ، ۱۳۸۵ 28 : 10
  ::
هزار برابر اين كودك!
دوران تحصيلي و دبيرستان را در شهر قوچان از توابع استان خراسان به پايان رساندم و پس از آن در سال 54 براي استخدام در نيروي هوايي به تهران اعزام شدم.در قوچان پادگاني بود كه يك تيپ از لشكر 77 پياده در آن مستقر بود. در آن زمان شجاعت و دليري اين تيپ زبانزد همه‌ي ارتشيان بود و من هميشه افتخار مي‌كردم كه نظاميان كشورم اين گونه تبحر و شجاعت دارند. با ديدن رزم‌آوري آنها، اين علاقه در من به وجود آمد كه به طرف اهداف نظامي و خدمت در ارتش ايران بروم. آن زمان مانورهاي مشتركي بين نيروي هوايي و نيروي زميني در شهرستان انجام مي‌گرفت و من مشتاقانه شاهد و پي‌جوي صحنه‌هاي نظامي و نتيجه‌ي آن ها بودم.اين موضوعات بيشتر مرا ترغيب نمود كه در نيروي هوايي خدمت كنم تا اين كه پس از طي مراحلي گزينشي، در خردادماه سال 54 به خدمت نيروي هوايي درآمدم. پس از طي دوران اوّليه‌ي آموزش در دانشكده‌ي افسري و پرواز با هواپيماي اف 33 و گذراندن مراحل آكادمي و آشنايي با زبان انگليسي و معاينات متعدد، با دريافت بورس تحصيلي به كشور آمريكا اعزام شدم. در آنجا دوره‌هاي گوناگون زبان انگليسي را فرا گرفتم و پس از آن، دوره‌هاي آكادمي پرواز شروع شد. در آن دوره، 30 ساعت با هواپيماي تي‌41 ، حدود 170 ساعت با هواپيماي تي‌37 و به مدت 120 ساعت با هواپيماي تي‌38 پرواز انجام داديم . در دوران آموزش و تحصيل در كشور آمريكا هميشه سعي مي‌كردم جزو نفرات شايسته‌ي كلاس باشم؛ كه همين طور هم شد. در مرحله‌هاي گوناگون، رتبه‌هاي خوب و مورد نظر را كسب كردم و در كلاس خودمان نيز در همه‌ي مراحل، نفر اوّل شدم. در اواخر آموزش، راه پيمايي‌هايي در ايران عليه رژيم انجام مي‌شد كه در سال 57 به اوج خود رسيد. ما در ديار غربت از احوال ايران بي‌خبر نبوديم و اخبار را از گوشه و كنار دريافت مي‌كرديم. در 12 مهر سال57 همزمان با ورود حضرت امام (ره) به فرانسه ، وارد پاريس شدم، منتها اين توفيق حاصل نشد كه در آن فرصت كم، ايشان را در فرودگاه زيارت كنم. از نظر دانش تخصصي و توانايي‌هاي پرواز، پرسنل و دانشجوهاي ايراني ـ مخصوصاً پرسنل نيروي هوايي ـ نسبت به كساني كه از ساير كشورها به آمريكا آمده بودند و دوره‌هاي آموزشي را سپري مي‌كردند، بسيار برتر بودند و حرف اول را در علم و توانايي مي‌زدند. آنها هميشه در كارها از ديگران پيشي مي‌گرفتند و از همان موقع، شجاعت و دانايي دانشجويان ايراني مخصوصاً پرسنل هوايي مشخص بود. پس از ورود به ايران از طرف ستاد نيروي هوايي به پايگاه يكم مهر‌آباد ( گردان شكاري تاكتيكي ) انتقال پيدا كردم . آن روزها چون مصادف بود با اوج گيري خروش انقلاب و تظاهرات گسترده ، پروازها كم شده بود . حكومت سابق، احتمال مي‌داد كه اين جوشش‌هاي انقلابي به نيروهاي نظامي نيز سرايت كند، به همين دليل براي حفظ حكومت، پروازها را كم كرده بود و تنها در مواقع ضروري كه دستور مخصوص مي‌آمد، پرواز انجام مي‌شد. پس از برگشت، منتظر ادامه‌ي آموزش بوديم اما چهار ماه اوّل آن ، با انقلاب مصادف شد و ما نيز با اقشار مردم و ساير پرسنل هوايي همگام و هم‌صدا شديم.
***
در حالي كه بي‌صبرانه منتظر شروع آموزش بوديم، غائله‌ي كردستان آغاز شد. در آن جا حزب‌هاي مختلف قصد داشتند اين منطقه را از ايران جدا كنند، ولي نيروي زميني و هوايي با اين موضوع مقابله‌ي شديد كردند و مانع اين امر شدند.ما مدت زيادي به عنوان افسر ناظر در كردستان خدمت كرديم و بعد از آن، ما را براي آموزش به مقاطع مختلفي تقسيم‌بندي كردند. اين آموزش‌ها تا شروع جنگ تحميلي به طول انجاميد. هنوز تعداد زيادي از دانشجوياني كه از خارج آمده بودند، آموزش نديده بودند كه جنگ در سال 59 شروع شد. از اين نيروها به صورت مفيد و مؤثر در جبهه‌هاي جنوب تا شمال غربي استفاده مي‌شد. من نيز آموزش كابين عقب را طي كردم و بلافاصله در ابتداي سال 61 به پايگاه سوم شكاري همدان منتقل شدم. در آن جا پروازهاي گشت هوايي شروع شد. من چهار سال در پايگاه همدان خدمت كردم و حدود 600 ساعت پرواز و گشت هوايي و جنگي در آن جا انجام دادم. در آن برهه از زمان، اتفاق‌هايي رخ داد و شرايطي پيش آمد كه باعث شد وضعيت و موقعيت ما با قبل از جنگ، فرق ‌كند.ديد تازه‌اي پيدا كرده بوديم . همه‌ي خلبانان تا آخرين ساعات روز در قسمت اداري و گردان حضور داشتند و مشتاقانه منتظر ابلاغ مأموريت بودند. ما تابع ستاد نيروي هوايي بوديم و هر كدام از مأموريت‌هاي ابلاغ شده به گردان از طريق سلسله مراتب پرواز به ما اعلام مي‌شد. نفرات ابتدا به صورت داوطلبانه و پس از آن به صورت شايسته انتخاب مي‌شدند؛ تا مأموريت با موفقيت انجام شود. در اوايل سال 62 به دو نفر از ما مأموريت هوايي دادند. در حين ماموريت، در اختيار رادار بوديم و مدتي كه از گشت هوايي گذشت، براي سوخت گيري به طرف تانكر سوخت‌رسان هدايت شديم. پس از انجام سوخت گيري هوايي، رادار منطقه ما را به طرف هواپيماي دشمن راهنمايي كرد. فاصله‌ي زيادي تا آن داشتيم و رادار، موقعيت دشمن را لحظه به لحظه به ما گزارش مي‌كرد. دو فروند هواپيماي دشمن پشت سر هم و به فاصله‌ي 15 مايلي از يكديگر قرار داشتند. ما نيز دو فروند بوديم كه به طرف آنها پيش مي‌رفتيم.موقعيت ما لبه‌ي مرز نزديك ايلام و اسلام‌شهر بود. فاصله‌ها نزديك و نزديك‌تر شد تا اين كه بالأخره هواپيماي شماره‌ي 2 ما به طرف هواپيماي شماره‌ي 2 دشمن رفت و از ما جدا شد. سرنشينان هواپيماي شماره‌ي 2 ما شهيد « صديق » و ستوان « گردان » بودند. بچه‌هاي ما با شليك موشك‌هايي كه در اختيار داشتند، هواپيماي عراقي را هدف قرار دادند. ما نيز روي هدف اوّل، قفل راداري كرديم و تمام موارد شليك موشك را انجام داديم.درفاصله‌ي بسياركمي با آنها قرار داشتيم، ولي موشك رها نشد. خلبان تانكرِ سوخت‌رسان در آن فاصله كه صداي ما را داشت،با ناراحتي گفت: « چرا رها نشد؟ »
ما با هوشياري كامل به طرف هواپيماي دشمن چرخيديم. با استفاده از موشك‌هاي حرارتي،دو موشك به طرف آن شليك كرديم.بسيار واضح (در آن فاصله‌ي كم ) ديديم كه موشك دومي به موتور سمت راست هواپيماي دشمن اصابت كرد. در همين فاصله، نزديك 635 تير فشنگ به سمت آن هواپيما شليك نموديم. بلافاصله دودي از آن بلند شد و سقوط كرد. هواپيماي ما به علت نداشتن مهمات به طرف پايگاه برگشت؛ اما هواپيماي شماره‌ي 2 ما به تعقيب هواپيماي شماره‌ي 2 آنها ادامه داد. دشمن قصد داشت هواپيماي ما را قيچي كند، امّا با هوشياري پدافند و رادار منطقه و همين طور زرنگي خلبان، هواپيماي شماره‌ي 2 دشمن نيز منهدم شد و سقوط كرد. موقع برگشتن، از شور و شوق، در پوست خود نمي‌گنجيديم. خدا را شكر كرديم و مورد استقبال فرمانده‌ي پايگاه و عقيدتي و ساير مسئولين قرار گرفتيم. تمام خلبانان يگان نيز از اين موفقيت به دست آمده، ابراز خوشحالي مي‌كردند. مأموريت بغداد در پيش بود و آن را به دو نفر از خلبانان ـ جناب امير « انصاري » و جناب « حسني » واگذار كرده بودند ، اما به دلايلي اين مأموريت پس از بلند شدن هواپيما لغو شد. من آن موقع در « آلرت » انجام وظيفه مي‌كردم و وقتي هواپيماي مذكور را در لبه‌ي باند ديدم، واقعاً از اعماق قلبم ناراحت شدم ، چرا كه اين همه سلاح‌هاي پيشرفته در اختيار دشمن بعثي صدام قرار داشت و همه‌ي قدرت‌هاي جهان نيز با او كه متجاوز بود، هم پيمان شده‌ بودند، ولي ما با سلاح‌هاي اندك و اوّليه، شجاعانه و مظلومانه مي‌جنگيديم.
با تمام اندوهي كه داشتم حمد و سوره‌اي در اطراف آن هواپيما خواندم تا خداوند به تقدس كلامش اين عزيزان و هواپيما را حفظ كند. البته اين پرواز در آن روز بعد از بلند شدن هواپيما لغو شد، ولي در مأموريتي ديگر، جناب سرگرد « پرديس » و ستوان « حسني» ، حمله به بغداد را با همان هواپيما به نحو احسن انجام دادند. در سوم اسفند سال63 مأموريتي رابه من وجناب سروان«سليماني» ابلاغ كردند. در آن روز ما در پُست فرماندهي، مقدّمات پرواز از قبيل آماده كردن نقشه، نقشه‌خواني، كتاب‌هاي مربوط به پرواز، اسلحه‌ي هواپيما و موارد لازم را آماده و طي كرديم. بلافاصله توسط افسر اطلاعات عمليات،« بريف» شديم و به گردان نگهداري ابلاغ شد كه هواپيماي ما را به بمب مجهز كنند.پس از انجام كارها ساعت 8 شب به منزل آمدم و بدون آن كه چيزي از مأموريت بيان كنم، خود را آماده كردم. صبح پس از انجام فريضه‌ي نماز، از خانواده خداحافظي كردم و جهت انجام مأموريت با جناب سروان « تقي سليماني » به پاي هواپيما رفتم. در پاي هواپيما براي بار آخر همديگر را در آغوش گرفته و بوسيديم. وقتي داخل كابين شديم، به جز انجام موفقيت‌آميز مأموريت، هيچ فكر ديگري نداشتيم. در آن جا هر چيزي را كه آموزش ديده بوديم بايد به كار مي‌بستيم. من به عنوان كابين عقب ، انجام وظيفه مي‌كردم و سروان « تقي سليماني » خلبان و فرمانده‌ هواپيما بود. من از حضور در كنار وي لذّت مي‌بردم. كوه‌هاي سر به فلك كشيده‌ي شمال غرب را مي‌ديديم كه استوار و پايدار ايستاده‌ بودند و از اين پا بر جايي آنها درس مي‌گرفتيم. هنگامي كه از مرز رد شديم، حدود يك دقيقه با همديگر صحبت نكرديم. نيروهاي دشمن را ‌ديديم كه به صورت عظيم صف‌آرايي شده و آرايش نظامي گرفته‌ بودند.با تعجب فكر كردم كه عراق با اين همه امكانات و نيروي فراوان، چرا كار مفيدي پيش نمي‌برد؟ مأموريت ما جاي ديگر بود و بايد مسير را ادامه مي‌داديم. متعجب از آن همه نيروي دشمن بودم و نمي‌دانستم مي‌خواهند چه كنند.البته اين موضوع را در گزارش بعد از پرواز ذكر كرديم تا ديگر نيروها از نظر اطلاعات عملياتي بتوانند در مأموريت‌هاي بعدي روي آن منطقه كار كنند و نيروهاي خودي را در جريان اين موضوع قرار دهند.مسير را به طرف شهر بعقوبه ادامه داديم. طوري ارتفاع ما پايين بود كه حتي نقطه‌ي مورد نظر را كه اطرافش نخلستان بود نمي‌ديديم. در آن ارتفاع پايين و سرعت زياد، يك لحظه حس كردم كه از هدف رد شده‌ايم. به سروان « سليماني » گفتم:ـ هدف در سمت راست ما بود و از آن گذشتيم! بايد گردش به راست كنيم تا هم در مسير برگشت ما قرار بگيرد و هم بتوانيم به خوبي آن را بمباران و مورد اصابت قرار دهيم! گردش ما به طرف هدف، خوب انجام شد. هدف هواپيماهاي ما بر خلاف عراقي‌ها كه مناطق مسكوني را بمباران مي‌كردند، مواضع اقتصادي و نظامي عراق بود. منطقه‌اي كه قرار بود در آن عمليات انجام دهيم ، منطقه‌اي كاملاً نظامي بود و نيروهاي عراقي از آن جا پشتيباني مي‌شدند. در حين انجام مأموريت (دقيقاً پس از رها كردن بمب)، فيلمي از صحنه‌ي بمباران گرفتيم و آن فيلم اكنون نيز در نيروي هوايي موجود است. پس از انجام موفقيت‌آميز مأموريت، به طرف مرز برگشتيم. در حين كار، به جناب « سليماني » گفتم:ـ مقداري از اين فشنگ‌ها را براي برگشت نگه دار تا بتوانيم عليه نيروهاي دشمن استفاده كنيم! در هنگام برگشت، به طرف تانكر سوخت‌رسان زميني دشمن شليك كرديم كه منهدم شد و آتش و دود عظيمي از آن به آسمان رفت. ما از درون دودهاي آن رد شديم، سپس بقيه‌ي فشنگ‌ها را روي ادوات پياده و نظامي دشمن از جمله نفربرها، خودروهاي زرهي و نيروهاي پياده‌ي آنها ريختيم. پس از اين كار، ديگر هيچ نوع مهماتي نداشتيم كه بخواهيم در آن جا به وسيله‌ي آن مقابله كنيم، به همين خاطر، ادامه‌ي مسير داديم و تا نزديكي‌هاي پايگاه خودمان در ارتفاع پايين پرواز ‌كرديم. طبق « بريفي » كه داشتيم، اوج گرفتيم و همان لحظه رادار منطقه ما را شناسايي كرد. با رادار منطقه تماس گرفتيم و اطلاع داديم كه با موفقيت و سلامتي برگشته‌ايم. در اين هنگام، هواپيمايي كه براي پوشش دادن منطقه و ايجاد امنيت براي ما بلند شده بود، يك هواپيماي عراقي را ساقط كرد و آن را به ما گزارش داد. شنيدن اين خبر ما را به شدت خوشحال و شاد كرد و لذت موفقيت خودمان را ده برابر كرد.
***
در شهريور ماه سال 64 به پايگاه ششم شكاري منتقل شدم و بقيه‌ي خدمتم را از آن زمان تا‌كنون در اين پايگاه مي‌گذرانم. فعاليت‌ها و پرواز‌هايي كه در پايگاه سوم داشتم، در اين جا نيز ادامه پيدا كرد. در اين جا مأموريت‌هاي مختلفي به ما ابلاغ مي‌شد و خلبانان اين پايگاه طبق دستور، مأموريت‌ها را انجام مي‌دادند. زماني كه من به اين پايگاه آمدم ، دوستان زيادي از جمله شهيد « آذر‌فر » و « سقايي » به شهادت رسيده بودند. خدا رحمت كند سروان « طاهري » و ستوان « غفوري » را ! آنها در « آلرت » منتظر زنگ بودند. همين كه متوجه حمله‌ي هوايي دشمن شدند، پرواز كردند امّا مورد اصابت موشك دشمن قرارگرفتند و به شهادت رسيدند. يادشان جاودان! در سال 65 با امير« حيدريا » در« آلرت » بوديم. به محض اين كه زنگ به صدا درآمد، سريع لباس پوشيديم و سوار هواپيما شديم. از همان ابتداي پرواز توسط رادار به طرف هواپيماي دشمن هدايت شديم. به ما گفتند كه هواپيماهاي دشمن سه فروند هستند ، امّا ما در رادار بيش از دو فروند ديديم.هواپيماي دشمن با استفاده از سيستم‌هاي جنگ الكترونيك، « جمينگ » انجام مي‌دادند؛ من نيز سعي داشتم تا روي آنها قفل كنم. بالأخره روي آنها قفل كردم و توانستيم قفل راداري را نگه داريم. هواپيماهاي دشمن در صفحه‌ي رادار از سمت راست به سمت چپ آمدند. يكباره قفل راداري ما شكست. من ديگر « اسكوپ » رادار را نگاه نكردم و مجبور شدم با فاصله‌ي كم، اطراف را نگاه ‌كنم. هواپيماي عراقي را با چشم مي‌ديدم. تمام موارد و كارهايي را كه مربوط به شليك موشك است به امير « حيدريا » گفتم؛ ايشان نيز همه‌ي اين كارها را بخوبي انجام داد. براي شليك آماده‌ شديم. گفتم:ـ يك هواپيما سمت چپ ماست!گفت:ـ يك هواپيماي ديگر هم هست، مي‌خواهم آن را بزنم! دو موشك را به طرف هواپيماي مورد نظر شليك كرد. سپس تمام گلوله‌هاي مسلسل‌ را روي آن هواپيما خالي نمود. بعد، گفت:ـ آن يكي ديگر را داشته باش! ببين كجا مي‌رود! هواپيماي ديگر، سريع از سمت چپ به سمت ما گردش كرد. در يك آن، مخزن هاي خالي خود را انداخت و در ارتفاع خيلي پايين‌تر از ما در سطح آب پرواز نمود و رفت. امير « حيدريا » گفت‌:ـ من هواپيماي قبلي را زدم و دود از پشت كابينش بلند شد! چون ديگر مهمات نداشتيم، از سمت مورد نظر گردش كرديم و به طرف پايگاه خودمان با ارتفاع كم ادامه‌ي مسير داديم . به جناب امير « حيدريا » گفتم:ـ اوج بگير! اين جا ديگر خطري نيست! گفت: اگر بالا برويم، ممكن است ما را بزنند! در حين گفتن اين جمله، موشكي به پشت هواپيما اصابت كرد و تكان شديدي خورديم. ان‌دهنده‌هاي هواپيما را بررسي كرديم. تغييري در آن به وجود نيامده بود. سرعت هواپيما هم كم نشد. الحمدلله صدمه‌ي شديدي به هواپيما وارد نشده بود كه باعث سقوط شود. به نزديكي پايگاه كه رسيديم، اوج گرفتيم. سپس امير « حيدريا » چند مانور « رول » انجام داد و با رادار تماس گرفت و گفت:ـ آيا وضعيت هواپيما خوب است؟ گفتند:ـ خوب است!گفتم:ـ با اين هواپيما كه « رول » نمي‌زنند! گفت: مي‌خواستم امتحان كنم جواب مي‌دهد يا نه؟ ديدم جواب مي‌دهد! خلاصه آمديم و نشستيم. در بالا كه بوديم، با دوربين هواپيما را بررسي كردند، چيزي نديدند. وقتي نشستيم، ديديم كه اگزوز موتور چپ هواپيما داخل رفته است. موشك به موتور سمت چپ اصابت كرده بود و در قسمت نازل منفجر شده و صدمه‌هايي به هواپيما وارد نموده بود.با ديدن وضعيت بحراني هواپيما، روي امير « حيدريا » را بوسيدم و گفتم:ـ خدا را شكر كه سالم نشستيم! اين لطف و رحمت الهي بود كه در آن ارتفاع و سرعت، ما را حفظ نمود! يك بار در زمستان، مأموريتي (به جزيره‌ي‌ مجنون) به ما دادند. گزارش كرده بودند كه در آن منطقه، هوا باراني است؛ ولي چون سطح ابرها بالا است و باران به صورت ممتد نيست، مي‌توانيد برويد.به دستور شهيد بابايي ، براي اين مأموريت فراخوانده شديم . من با سرگرد « سينكاني » ـ كه اكنون از اميران نيروي هوايي هستند ـ بودم . تمام مراحل مأموريت را به نحو احسن انجام داديم. وقتي از باند بلند شديم، در ارتفاع پايين بوديم كه باران گرفت. ما از سيستم ناوبري و نقشه‌خواني و ساير موارد لازم، تا حد امكان استفاده كرديم تا در مسير قرار بگيريم و در زمان ممكن مأموريت را انجام دهيم. به همين شكل، ادامه‌ي حركت داديم تا بر فراز خور عبدالله و اروندرود رسيديم. از آن جا به طرف جزيره‌ي مجنون گردش كرديم و با آن نقطه و نشاني كه داشتيم، جاده را طي كرديم و به طرف هدف كه پلي بود پرواز نموديم. بايد اين پل را منهدم مي‌كرديم اما چون در ارتفاع بسيار پايين بوديم، از نزديك هدف و با زاويه و فاصله‌ي بسيار كم از آن رد شديم و نتوانستيم در مسير آن پل قرار بگيريم و آن را منهدم كنيم.انهدام پل، سيستمي پيچيده و پيشرفته در ارتفاع بالا مي‌طلبد. در اين سيستم بايد قفل انجام شود و توسط بمب‌هاي ليزري، هدف مورد اصابت موشك قرار بگيرد؛ يا اين كه تعداد هواپيماها زياد باشد تا انهدام پل براحتي صورت گيرد. به هر حال اين كار، كاري تخصصي است و كساني كه در اين كار خبره هستند، مي‌دانند كه چقدر اين كار مشكل است. با تمام اين توضيحات، وقتي نيروهاي فراوان دشمن را ديديم كه در شمال پل مستقر بودند، با گردش مناسب و گذشتن از هدف، تمام نيروهاي دشمن را كه مي‌خواستند از شمال بصره به جنوب بيايند مورد اصابت موشك قرار داديم و در برگشت، به سمت چپ گردش كرديم.
ساعت 9 صبح، متوجه شديم كه نيروهاي عراقي، صف عظيمي تشكيل داده‌اند. معلوم نبود كه اين صف گسترده ي آنها براي چيست؟به هر حال ، مواضع آنها را مورد هدف مسلسل هواپيما قرار داديم .جناب سرگرد « سينكاني » گفتند:ـ خيلي از نيروهاي دشمن در اين جا به هلاكت رسيدند! و هنگامي كه برگشتيم ، شهيد « بابايي » با ما تماس گرفت و اعلام كرد كه موفقيت خوبي داشتيد و از ما تشكر نمود. يادم مي‌آيد قبل از انجام يكي از مأموريت‌ها، يكي از دوستان با خبر شد كه اين مأموريت به من واگذار شده است. او به من گفت: علي! اين مأموريت را به من مي‌فروشي؟ پرسيدم : به چه قيمت؟ گفت:ـ يك ميليون تومان خوب است؟ گفتم:ـ با اين سنگيني بار گناه ، تنها با رفتن به اين مأموريت‌هاست كه احساس سبكي مي‌كنم و به خودم اميدوار مي‌شوم ، اين قيمتي كه تو پيشنهاد مي‌كني، براي پاك شدن گناهان من چه مي‌تواند بكند؟ شايد او مي‌خواست مرا امتحان كند و بداند كه چقدر راغب به مقابله با دشمن و انجام اين مأموريت‌ هستم.
***
دخترم 5 ساله بود. با ديدن صحنه‌هاي جنگ و آثار آن، بسيار كنجكاوانه از من پرسيد:ـ بابا چرا جنگ شده؟
من نيز با همان بيان كودكانه به او جواب دادم:ـ اگر يك نفر بيايد و بخواهد تو را به زور از خانه‌ات بيرون كند، تو چه مي‌كني؟
دخترم گفت:ـ من از خانه بيرون نمي‌روم، با چوب او را به كمك شما بيرون مي‌كنم! به او گفتم:ـ حالا نيز دشمني آمده، مي‌خواهد كشور ما را اشغال و ما را آواره كند . اين دشمن، مردم بي‌دفاع را به گلوله و توپ مي‌بندد. آرامش را از مردم سلب كرده‌ است. شهرهاي مرزي ما بر اثر تهاجم آنها از بين رفته است. مردم آن مناطق آواره شده‌اند .عده‌اي بي‌گناه در خون خود غلتيده‌اند . بچه‌هاي خردسال بي‌ پدر و مادر شده‌اند. به نظر تو ، من در اين شرايط چه كنم؟دخترم گفت:
ـ پدر! تو خلبان نيروي هوايي هستي و هواپيمايت بمب دارد! برو آن بمب‌ها را روي سر دشمن بريز! گفتم:ـ ديگر چه كنم؟
گفت:ـ تا آن جا كه در توان داري با آن دشمناني كه با تفنگ خود مردم ما را مي‌كشند، مقابله كن و آنها را از بين ببر!
وقتي دخترم اين جملات را بر زبان مي‌آورد، اشك در چشمانم حلقه زده بود. براستي وقتي يك كودك اين چنين در برابر تهاجم دشمن از خود حساسيت نشان مي‌دهد و حاضر است پدرش درگير شود و به جنگ برود، وظيفه‌ي ما بزرگترها و جوانان چيست و چقدر است؟ آيا هزار برابر اين كودك نيست ؟
  :: منبع :
 دفعات نمایش : 253  تعداد نظرات : 0
Bushehr-Tebyan, Tebyan, بوشهر تبیان, تبیان, Cultural, فرهنگی, information Technology, تکنولوژي اطلاعات, religion, دین واندیشه, science, دانش, social, اجتماعی, Sport, ورزشی, library, کتابخانه, nurture, تغذیه, Download, دانلود, نوا و نما, Media, TEBYAN, بوشهر, استان بوشهر, ISP, Internet, اینترنت رایگان, اینترانت رایگان, بوشهر تبیان, موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان, Institute cultural and knowledge clays ,سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان | WWW.BUSHEHR-TEBYAN.IR | Institute cultural and knowledge clays Bushehr Tebyan , Bushehrtebyan, Tebyan, استان بوشهر, تبیان, بوشهر, سازمان تبلیغات اسلامی استان بوشهر, BUSHEHR

::  نظرات شما در مورد این مطلب  ::

کاربران گرامی؛
نظرات ارسالی شما پس از تایید در سایت بوشهر تبیان به نمایش در می آید.
با تشکر از شما ...


  نام:  
  آدرس ایمیل:  
  شهر:  
  وب سایت :  
  متن نظرات شما :  

نمایش ایمیل    مرا با خبر کن

 

هنر مردان خدا

 

دین و اندیشه

مراسم تدفین شهدای گمنام در بوشهر
پیکر پاک شهید مهدی اندرواژ پس از 31 سال شناسایی شد
اولین خانواده شهید مبارزه بامواد مخدر در دشتی تجلیل شد
شهید گمنام عملیات بدر در شهرک امام خمینی(ره) بوشهر آرام گرفت
تشییع سه شهید گمنام در بوشهر و بادوله شهرستان دشتی
مادر شهیدی که در خواب توسط فرزند شهیدش شفا یافت
شهید بهنام میرزاخانی؛ «آتش نشانی» که آرزو داشت «مدافع حرم» شود
خنده های یک «یاغی»
مادر شهید شاخص 95 اطلاعات:
ماه نساء با تقدیم پهلوانانش به وطن مردانگی را معنا بخشید
یادی از تنها دانشجوی بوشهری پیرو خط امام
در مراسمی از پوستر و شعار طرح «نائب الشهید» در اربعین 95، رونمائی شد
تشییع پیکر سه شهید مدافع حرم در مشهد
از شهید صارمی تا شهید شاهینی
وقتی «بابا رجب» هم جوار «حرم» شد
توقیف کالاهای ترخیص شده در گمرک توسط نیروی انتظامی نادرست است
گذراز خط قرمز،یا دهن کجی به اعتقادات مردم
افزایش شهدای ایرانی حمله تروریستی عراق
آمار افزایش طلاق نگران‌کننده است
مراسم دعای پر فیض عرفه در بوشهر
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
مناظره امام جواد(ع) با یحیی بن اکثم
برگزاری دعای عرفه در ۴۰ بقعه متبرکه استان بوشهر
ای امیرِ بی سر؛ شهادتت مبارک
تجلیات پوشش در میان زنان ایرانی
جزئیات تشییع و خاکسپاری ۳۷ شهید گمنام در ۹ استان کشور/خاکسپاری 2 شهید در بوشهر
مراسم بزرگداشت شهدای مدافع حرم در بوشهر برگزار می‌شود
سر بشکنید فتنه‌گر بی‌وجود را * رسوا کنید فتنه‌ی آل سعود را
چرا به «توتال» بدبینیم؟
برجام عراق به روایت آشپز!
کودک و نوجوان    بوشهر ما    حوادث و گوناگون   دانستنیها    ضرب المثل    دانلود    گالری تصاویر    مشاوره    دانش و فناوری
 
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان اداره کل تبلیغات اسلامی استان بوشهر

از سال 1384 تا کنون © کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه بوشهر تبیان می باشد . استفاده از مطالب با ذكر منبع و لینک به سایت بلامانع است.

 :: طراحی و برنامه نویسی شده توسط موسسه بوشهر تبیان