امروز : ۱۴ مرداد ۱۳۹۹ -  2020/08/04
 
  كاربر مهمان

 
مشاوره رایگان

 

ورود به سایت عضویت در سایت
جستجوی پیشرفته
 :: دین و اندیشه    اجتماعی    فرهنگی و هنری   ورزشی    سیاسی و اقتصادی    تغذیه و سلامت    دانش و فناوری    مشاوره    اداره کل    کتابخانه    پایگاه ها ::
 

 :: فهرست هنر مردان خدا

خاطرات
داستانها
شوخ طبعی ها
اشعار
معرفی کتاب
شهدای روحانی
شهدای فرمانده
شهدای خلبان
شهدای هوا نیروز
شهدای رزمنده
شهدای انقلاب
آزادگان
جانبازان

تفحص
عملیات

 :: شهدای استان بوشهر

پاسداران
بسیجیان
خلبانان
شهدای توحید
شهدای مسجد قرآن
شهدای باغ زهرا
شهدای جبری

شهدای آب طویل
شهدای چاهکوتاه
  صـرفـاً جـهـت اطـلاع !!!
سرقت از بیت المال
رژیم آنلاین
مشاور
معارفی از 30 جزء قرآن کریم

 :: گلشن راز

BUSHEHR-TEBYAN.IR شهید نود ساله ای از بزرگان کوفه واز قاریان قرآن که بدست عبیدالله در کوفه کشته شد چه نام داشت؟ ...

 :: وضعیت سایت

 تعداد مطالب : 55488
 تعداد نظرات : 496
 مجموع کاربران : 1445
  افراد آنلاين : 33
 تعداد بازدیدکنندگان
 
تاریخ مطلب:   ۱۷ بهمن ، ۱۳۸۵ 38 : 9
  ::
جشن پرواز
اولين روزي كه وارد فاو شديم، از ما استقبال خوبي شد؛ دشمن آتش شديدي بر سر ما ريخت و حسابي ما را كلافه كرد!
سر و صداي انفجارها و گلوله‌هاي توپ، پس از چند دقيقه آرام شد، اما همچنانكه در محوط «پد» روي زمين نشسته بوديم، متوجه شدم كه قسمتي از ستون فقراتم آغشته به خون است. راستش، اول درست متوجه نشدم و كمي ترسيدم، اما اندكي كه دقت كردم، فهميدم كه خون خودم نيست و بايد كسي در آن نقطه شهيد شده باشد. پس از جستجوهاي فراواني كه با كمك بچه‌ها انجام شد، معلوم گرديد كه در آنجا قسمت‌هايي از بدن مطهر شهيد قرار دارد.بعد، گوشه و كنار را جستجو كرديم و تكه‌هاي كوچك استخوان پا و دست شهيد را نيز پيدا كرديم. و آن شهيد بزرگوار، كسي نبود جز شهيد «عبدالمجيد دانش‌پژو.» ايشان قبل از شهادت ، نامه يي براي خانواده اش نوشته بود، يك پارچ شربت پرتقال تهيه كرده و آن را در سنـگر گـذاشته بود و براي وضو به بيرون سنگر رفته بود؛ اما ظاهراً آتش دشمن بلافاصله شروع ‌شده و امانش نداده بود. يكي از رزمنده‌ها، بعد از شهادت ايشان آن پارچ شربت را بين برادران مقر تقسيم نمود و هر يك از ما جرعه‌يي از آن شربت گوارا نوشيديم.گريه امانمان نمي داد. حال عجيبي داشتيم. اشك‌ها بي‌اختيار جاري مي‌شد. البته گريه‌ي ما بي‌مورد بود، چون شهيد عبدالحميد دانش‌پژو رفتنش به معراج را جشن گرفته بود و هر كدام از ما را يك ليوان شربت مهمان خود كرده بود. روحش شاد باد!


شهادت پس از زيارت عاشورا

سال 65 در منطقه عمومي فاو بوديم. بعد از اينكه مأموريت 15 روزه‌ي ما به پايان رسيد، مي‌بايست به عقب برمي‌گشتيم و خط را به نيروهاي جديد مي‌داديم.به سنگرها سركشي كردم و به رزمنده‌ها اطلاع دادم كه وسايلشان را جمع كنند و آماده رفتن باشند. هميشه 3 تا از رزمنده‌ها با هم بودند؛ گويي عهد بسته بودند كه همديگر رها نكنند. و آن سه عزيز كسي نبودند جز غلامرضافقيه‌احمداني، خليل رضايي و سيد غلامحسين سجادي‌زاده.در حين جمع‌آوري وسايل، به دلمان گذشت كه زيارت عاشورا هم بخوانيم. همينطور كه آهسته در حال خواندن زيارت بوديم، سيد هم در همزمان با دوختن دكمه‌ي پيراهن، عبارت‌هاي زيارت را زير لب زمزمه مي‌كرد. پس از قرائت زيارت، از سنگر بيرون آمديم و به سنگر خود رفتيم. پس از مدت كمي، مقر ما زير آتش دشمن قرار گرفت. البته اين نوع آتش‌باران‌ها تازگي نداشت. آتش خيلي سنگين بود. بعد از نشستن گرد و غبار، يكي يكي به سنگر‌ها سر زدم تا به سنگر سيد رسيدم. نزديكي‌هاي سنگر سید كه رسيدم، خليل و غلامرضا را ديدم كه آستين‌ها را بالا زده بودند و دستشان آغشته به خون بود و گريه و زاري مي كردند. هر دو با دست خونين به شدت به سر و روي خود مي‌زدند. ماجرا را پرسيدم و دانستم كه سيد بر اثر اصابت تركشي بزرگ از ناحيه پا مجروح شده و او را با آمبولانس به اورژانس انتقال داده‌اند اما ايشان در بين راه به شهادت رسيدند. شهادتِ بعد از زيارت عاشورا واقعاً لطف دارد! لذت اين نوع وصال را فقط امثال سيد درك كرده‌اند. سيد از اهالي شهرستان دشتي بود.


ملاقات با امام زمان (عج)

مادر شهيد اكباتاني مي‌گفت:« فرزندم وارد منزل شد و به اتاق خود رفت. مدتي گذشت اما از اتاق بيرون نيامد. به خاطر ناراحتي قلبي كه داشت نگران شدم كه شايد اتفاقي برايش افتاده باشد. وارد اتاقش شدم. يكدفعه صدا زد: مادر! چرا آمدي؟ رفتش!
و گريه‌ي شديدي كرد. رنگش تغيير كرده بود. كـمي آب به صورتش زدم، بعدآً كه كمي آرام شد، توضيح داد كه با امام زمان (عج) در حال سخن گفتن بوده است. او گفت: خيلي نوراني بود! به من گفت كه بايد به جبهه بروي، چرا اينجا نشسته‌يي؟
بعد از اين گفتگو بود كه وي به جبهه رفت و روحش به ملكوت اعلا پيوست.


صبر پدر شهيد محمد علي ذبيحي

عيد سعيد فطر بود و در حال تزيين مسجد بهبهاني‌هاي بوشهر بوديم. بچه‌هاي محله از جمله آقاي گنجو ذبيحي هم حضور داشتند. فردي وارد مسجد شد و خبر شهادت محمدعلي ذبيحي را به گنجو داد . در كمال تعجب همه ، مقاومت كرد و خدا را سپاس گفت و هيچگونه آثار ناراحتي در وي ديده نشد. آقاي ذبيحي هيچگاه پيراهن مشكي براي فرزندش نپوشيد، چرا كه مي‌دانست فرزندش به ديدار خدا رفته و جاي غم و اندوه نسيت.در حوزه‌ي علميه‌ي قم، بخاطر تـوان بالاي علمي شهيد ذبيحي، به ايشان «مطهري كوچك» مي‌گفتند. استادش مي‌گفت:« از حوزه كه به قصد جبهه حركت كرد، او را بدرقه نمودم، به دلم الهام شد كه وي ديگر بر نمي‌گردد و به شهادت خواهد رسيد.» پدرش هم مي‌گفت: «در تمام طول عمر با بركتش، هيچگاه صدايش را از صداي من و مادرش بلندتر نكرد و احترام بسيار زيادي براي ما قائل بود. حتي زماني كه مجروح شده بود، لباس‌هاي جبهه‌اش را از ديد ما مخفي مي‌كرد تا مبادا متوجه مصدوميت وي و ناراحت شويم.»


گريه شهيد بخاطر اسراف

سال 63 در دشت‌عباس بوديم. يك روز در چادر حسن وردياني بودم، بعد از صرف غذا مقداري حاشيه‌ي نان اضافه مانده بود. گفتم: حيف است اينها را دور بيندازيم!من از صميم قلب اين حرف را زدم. ناگهان حسن وردياني گفت: بله! نبايد اسراف شود! و يكدفعه، زد زير گريه! همه ناراحت شدند.. وي طلبه بود و در كربلاي 5 به فيض رفيع شهادت رسيد.


حالات معنوي مادر شهيد

مادر شهيد عبدالمجيد راويان نقل مي‌كرد:« چند روزي مي‌شد كه فرزندم به شهادت رسيده و سنگ قبر ايشان تهيه شده بود ، ولي به لحاظ مشكلات روحي آن را نصب نكرده بوديم و آن را در حياط منزل گذاشته بوديم. يك شب مشاهده كردم كه شخصي نوراني وارد منزل ما شد و به طور معجزه‌آسايي ناپديد گرديد. فكر مي‌كنم بخاطر سنگ قبر فرزند شهيدم، برگشته بود.
يك شب موقع نماز مغرب، ايشان را در مسجد امام ملاقات كردم. گفتم: شما پيش‌نماز باشيد!
اما وي با نهايت فروتني گفت: حتماً بخاطر اينكه از جبهه آمده‌ام، فكر مي‌كني كه من لياقت اين مسئوليت را دارم؟ خير! نمي‌توانم!


موعظه‌ي آتشين

در سال 63 به قصد بدرقه‌ي بسيجياني كه در حال اعزام بودند، به مقر بسيج مركزي آمدم. ولوله‌ي عجيبي بود. همه در حال رفت و آمد بودند. همينطور كه حواسم به جمعيت بود، محسن چكاء را ديدم. با هم احوالپرسي كرديم. پرسيد: شما هم مي‌خواهيد بياييد؟
ـ خير! من فعلاً مشغول تحصيل هستم!
ـ اگر نيايي ضرر مي‌كني ها!
اين جمله‌ي كوتاه، آنقدر در من تأثير گذاشت كه فوراً تصميم گرفتم به خانه برگردم. سوار تاكسي شدم و خودم را به منزل رساندم. ساك كوچكي داشتم. در حياط، يكي دو تا لباس از روي طناب برداشتم و داخل ساك گذاشتم و با مادرم خداحافظي كردم.مادرم، آنقدر از رفتار من متعجب شده بود كه بيچاره حرف برايش نيامد . خودم را سريع به بسيج مركزي رساندم و اعزام شديم . من قبل از آن توفيق حضور در جبهه را نداشتم و اين محسن چگاه بود كه براستي مصداق بارز دوست خوب بود و مسير زندگي مرا با يك جمله‌ي كوتاه عوض كرد.


از زبان ابا عبدالله الحسين ( ع)

يدالله حسن‌پور، پاسدار رسمي‌ گردان ابوالفضل بود. با هم دوست بوديم. ايشان خوابي ديدند و آن را براي من و تعداد محدودي از دوستان تعريف كردند:« با پسر عمويم، شهيد ابوالحسن حسن‌پور بوديم. يك برگ تسويه حساب در دست پسر عمويم بود. وي بايد ليست را براي امضاء به قسمت‌هاي مختلف مي‌برد. ابوالحسن برگه را نزد امام حسين (ع) برد. آن بزرگوار، مهري زير برگه زد كه به شكل 3 قطره خون چكيده شد. بعد گفت:ـ شما كه قبلاً شهيد شده‌ايد!
سپس، من از امام (ع) پرسيدم: من هم شهيد مي‌شوم؟
فرمودند: آري!
آنگاه با اصرار و التماس پرسيدم: كي شهيد مي‌شوم؟!
ـ 6 ماه ديگر!
ما چند نفري كه خواب را شنيده بوديم، مرتب منتظر تعبير آن بوديم تا اينكه وي در كربلاي 4 به شهادت رسيد و آن انتظار شيرين به پايان رسيد! برادر اين شهيد بزرگوار نيز در هنگام پس‌گيري فاو توسط عراق، آنقدر مقاومت نمود تا بالاخره به اسارت عراق درآمد و پس از 4 سال آزاد شد.
  :: منبع :
 دفعات نمایش : 150  تعداد نظرات : 0
Bushehr-Tebyan, Tebyan, بوشهر تبیان, تبیان, Cultural, فرهنگی, information Technology, تکنولوژي اطلاعات, religion, دین واندیشه, science, دانش, social, اجتماعی, Sport, ورزشی, library, کتابخانه, nurture, تغذیه, Download, دانلود, نوا و نما, Media, TEBYAN, بوشهر, استان بوشهر, ISP, Internet, اینترنت رایگان, اینترانت رایگان, بوشهر تبیان, موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان, Institute cultural and knowledge clays ,سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان | WWW.BUSHEHR-TEBYAN.IR | Institute cultural and knowledge clays Bushehr Tebyan , Bushehrtebyan, Tebyan, استان بوشهر, تبیان, بوشهر, سازمان تبلیغات اسلامی استان بوشهر, BUSHEHR

::  نظرات شما در مورد این مطلب  ::

کاربران گرامی؛
نظرات ارسالی شما پس از تایید در سایت بوشهر تبیان به نمایش در می آید.
با تشکر از شما ...


  نام:  
  آدرس ایمیل:  
  شهر:  
  وب سایت :  
  متن نظرات شما :  

نمایش ایمیل    مرا با خبر کن

 

هنر مردان خدا

 

دین و اندیشه

مراسم تدفین شهدای گمنام در بوشهر
پیکر پاک شهید مهدی اندرواژ پس از 31 سال شناسایی شد
اولین خانواده شهید مبارزه بامواد مخدر در دشتی تجلیل شد
شهید گمنام عملیات بدر در شهرک امام خمینی(ره) بوشهر آرام گرفت
تشییع سه شهید گمنام در بوشهر و بادوله شهرستان دشتی
مادر شهیدی که در خواب توسط فرزند شهیدش شفا یافت
شهید بهنام میرزاخانی؛ «آتش نشانی» که آرزو داشت «مدافع حرم» شود
خنده های یک «یاغی»
مادر شهید شاخص 95 اطلاعات:
ماه نساء با تقدیم پهلوانانش به وطن مردانگی را معنا بخشید
یادی از تنها دانشجوی بوشهری پیرو خط امام
در مراسمی از پوستر و شعار طرح «نائب الشهید» در اربعین 95، رونمائی شد
تشییع پیکر سه شهید مدافع حرم در مشهد
از شهید صارمی تا شهید شاهینی
وقتی «بابا رجب» هم جوار «حرم» شد
توقیف کالاهای ترخیص شده در گمرک توسط نیروی انتظامی نادرست است
گذراز خط قرمز،یا دهن کجی به اعتقادات مردم
افزایش شهدای ایرانی حمله تروریستی عراق
آمار افزایش طلاق نگران‌کننده است
مراسم دعای پر فیض عرفه در بوشهر
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
مناظره امام جواد(ع) با یحیی بن اکثم
برگزاری دعای عرفه در ۴۰ بقعه متبرکه استان بوشهر
ای امیرِ بی سر؛ شهادتت مبارک
تجلیات پوشش در میان زنان ایرانی
جزئیات تشییع و خاکسپاری ۳۷ شهید گمنام در ۹ استان کشور/خاکسپاری 2 شهید در بوشهر
مراسم بزرگداشت شهدای مدافع حرم در بوشهر برگزار می‌شود
سر بشکنید فتنه‌گر بی‌وجود را * رسوا کنید فتنه‌ی آل سعود را
چرا به «توتال» بدبینیم؟
برجام عراق به روایت آشپز!
کودک و نوجوان    بوشهر ما    حوادث و گوناگون   دانستنیها    ضرب المثل    دانلود    گالری تصاویر    مشاوره    دانش و فناوری
 
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان اداره کل تبلیغات اسلامی استان بوشهر

از سال 1384 تا کنون © کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه بوشهر تبیان می باشد . استفاده از مطالب با ذكر منبع و لینک به سایت بلامانع است.

 :: طراحی و برنامه نویسی شده توسط موسسه بوشهر تبیان