امروز : ۰۲ آذر ۱۳۹۶ -  2017/11/23
 
  كاربر مهمان

 
مشاوره رایگان

 

ورود به سایت عضویت در سایت
جستجوی پیشرفته
 :: دین و اندیشه    اجتماعی    فرهنگی و هنری   ورزشی    سیاسی و اقتصادی    تغذیه و سلامت    دانش و فناوری    مشاوره    اداره کل    کتابخانه    پایگاه ها ::
 

 :: فهرست هنر مردان خدا

خاطرات
داستانها
شوخ طبعی ها
اشعار
معرفی کتاب
شهدای روحانی
شهدای فرمانده
شهدای خلبان
شهدای هوا نیروز
شهدای رزمنده
شهدای انقلاب
آزادگان
جانبازان

تفحص
عملیات

 :: شهدای استان بوشهر

پاسداران
بسیجیان
خلبانان
شهدای توحید
شهدای مسجد قرآن
شهدای باغ زهرا
شهدای جبری

شهدای آب طویل
شهدای چاهکوتاه
  صـرفـاً جـهـت اطـلاع !!!
سرقت از بیت المال
رژیم آنلاین
مشاور
معارفی از 30 جزء قرآن کریم

 :: گلشن راز

BUSHEHR-TEBYAN.IR شهید نود ساله ای از بزرگان کوفه واز قاریان قرآن که بدست عبیدالله در کوفه کشته شد چه نام داشت؟ ...

 :: وضعیت سایت

 تعداد مطالب : 55488
 تعداد نظرات : 496
 مجموع کاربران : 1445
  افراد آنلاين : 16
 تعداد بازدیدکنندگان
 
تاریخ مطلب:   ۰۴ دي ، ۱۳۹۵ 58 : 6
  ::
ماه نساء با تقدیم پهلوانانش به وطن مردانگی را معنا بخشید
Bushehr-Tebyan.IR

تقدیم به مادران بی ادعای شهدا؛
او حالا در خانه ای ساده در دهی کوچک زندگی می کند و تمام سهمش از دنیا اتاق محقری است که عکس قهرمانان زندگی اش را به دیوارش میخ کرده و به یادگارهای سربازان شهیدش فکر می کند.
جنوب نیوز- مرضیه جهاندیده- ماه نساء 14 ساله بود که لباس سفید عروسی پوشید. آنقدر کودک بود که معنای واقعی زندگی مشترک و بار مسئولیتی که روزگار قرار است بر دوشش گذارد را نمی فهمید. زندگی اش را با احمد در روستای کوچک و کوهستانی "خون"از توابع بخش بوشکان شهرستان دشتستان در حالی آغاز کرد که فقر و محرومیت از خشت به خشت دیوارهایشان بالا می رفت.
احمد کارگری ساده بود و ماه نساء هم برای گذران چرخ زندگی شان گله داری می کرد.
ماه نساء با تقدیم پهلوانانش به وطن مردانگی را معنا بخشید
روزها و ماهها از پی می گذشتند اما گویا قرار نبود صدای خنده نوزادی اجاق زندگی آنها را روشن کند. برای ماه نسا که دیده بود تمام دخترهای روستا بلافاصله بعد از ازدواج باردار می شوند و کودکی دنیا می آورند این یک فاجعه بود. شاید همین فکر هم باعث می شد بیشتر به بز و گوسفندهایش وابسته باشد و در تنهایی خود در کوهستان و دشت به سیر کردن شکم این زبان بسته های دوستداشتنی اش سرگرم شود.
سالها به سرعت از پی هم می گذشتند. ماه نساء اما هنوز لذت مادر شدن را نچشیده بود و حسرت این لذت و تمنا را فقط با معبودش در کوهستان تکرار می کرد.
7 سال گذشت،7 سال سیاه،7 سالی که دختری 14 ساله را به منتظری رنجور تبدیل کرده بود اما ناگاه ماه نساء وجود طفلی را در بطن خود احساس کرد و او ناگهان جهان را در کف اقبال خود دید. به زندگی لبخند زد و منتظر به دنیا آمدن فرشته یه نجاتش شد.
در یکی از روزهای زمستان سرد سال 1344 خورشیدی، ماه نساء پسری را متولد کرد که وجودش برای او یعنی فتح تمام جهان و "جهانگیر"ش نام نهاد.
جهانگیر اسطوره شادی بخش زندگی احمد و ماه نساء شده بود. همین شد که پدری کارگر و مادری چوپان تصمیم گرفتند قطره قطره وجودشان را نثارش کنند تا مایه سربلندیشان شود. قبل از دبستان به مکتب فرستادندش و وقتی دبستان را به پایان برد برای ادامه تحصیل به روستای همجوار روانه اش کردند. از آب و برق و حتی جاده ای هموار خبری نبود و جهانگیر مسافت طولانی بین روستا را باید پیاده طی می کرد و آنها مجبور شدند خانه ای در روستای "فاریاب"برایش اجاره کنند تا سردی و گرمی و باد باران مسیر، جهانگیرشان را آزرده نکند.
تحمل دوری جهانگیر برای یک ساعت هم برای ماه نساء سخت بود و حالا مثل عاشقی که دیوانه وار منتظر بویی از معشوق است چشم به جاده بود تا آخر هفته برسد و پسرش از راه برسد و مادر تمام غصه های شب های انتظار را در آغوشش جا گذارد.
جهانگیر برای پدر و مادر خوش قدم بود و بعد از تولدش خداوند چندین پسر و دختر دیگر هم به آنها بخشیده بود و ماه نساء که تلخی آن 7 سال سیاه را چشیده بود چنان دیوانه وار طفلانش را مواظبت می کرد که اگر خاری در پایشان میرفت زمین و زمان را به هم می ریخت.
جهانگیر دوران راهنمایی را با نمرات عالی به پایان برد و حالا باید برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان به شهر می رفت. دورنمای شهر برای آنها که محصور میان کوهها بودند و تا هفته ها هیچ وسیله ای از جاده هایشان رد نمی شد تاریک و مبهم بود.
ترس غریبی وجودشان را گرفته بود و همین شد که جهانگیر امکان رفتن به شهر را پیدا نکرد. به نزد پدر و مادر برگشت. حالا دیگر برای خودش مردی شده بود و پهلوان زندگی مادرش. جهانگیر کمک پدر کارگری می کرد و به مادرش در نگه داری گله همکاری می کرد.
زندگی روی خوشش را به ماه نساء نشان داده بود. او با غرور به فرزندانش نگاه می کرد. دختر خواهرش را برای جهانگیرش زیر چشم کرده بود و وقتی دوره گردها گذرشان به آبادی می افتاد برای عروس آینده اش چیزهای قشنگی می خرید.
ناگهان اما جاه طلبی دیکتاتوری در آن سوی مرزهای ایران زمین و فرسنگ ها فرسنگ دور از ماه نساء، رویای شیرینش را به غمی ابدی تبدیل کرد. صدای گلوله های صدام آنقدر بلند بود که از پشت کوهها هم عبور کند و به گوش کاکل زری زنی برسد که تکه تکه وجودش را برای آرامش فرزندانش به حراج گذاشته بود.
جهانگیر عازم جبهه می شود و خدا می داند چه بر ماه نساء گذشت. خواب و خوراک نداشت. روزها که گوسفندهایش را به کوه می برد از بالای بلندترین نقطه کوه منتظر پیکی، نامه ای، خبری یا هر چیزی بود که نشانه ای از جهانگیرش را بیاورد.
و جهانگیر که حساسییت مادر را میدانست مدام برایش نامه می نوشت و به او اطمینان میداد که حالش خوب است.
هر بار که جهانگیر به مرخصی می آمد چنان مادر او را در آغوش و می کشید و می بویید که گویا می دانست یکی از همین دفعه ها بار آخر است که فرزند را می بوید. جهانگیر حالا عضو رسمی سپاه پاسداران شده بود و ماموریت های سخت انجام میداد.
زمان گذشت و آن اتفاق که گویا ماه نساء لحظه به لحظه منتظرش بود ولی جرات گفتنش را حتی در خلوت خودش را هم نداشت افتاد.
سال 1362 خورشیدی: هفته ها گذشت و هیچ خبری از پهلوان مادر نرسید. نه نامه ای، نه پیکی و نه هیچ اثر دیگری.
چه شب های تار و روزهای شومی بر پدر و مادر گذشت. تا اینکه بعد از جستجوی فروان پدر که با هزار بدبختی خودش را به منطقه عملیاتی رسانده بود مشخص شد در طلاییه و منطقه عملیاتی خیبر هنگامی که گروه 25 نفری که جهانگیر به عنوان تخریب چی آنان را همراهی می کرد به ماموریت رفته بودند ناگهان عملیات لو رفته و هر 25 نفر مفقود شده اند.
پدر چه باید به مادر منتظر بگوید؟! حتی جنازه فرزند را هم برای مادرش نتوانسته بیاورد...
چگونه برگردد؟
چه بر ماه نساء گذشت؟ انتظار! انتظار! انتظار!
ترس! ترس! ترس!
جنگ آنقدر طول کشید تا سلیمان و نوشاد دیگر پسرهای ماه نساء نیز بزرگ شدند و شاید در جستجوی ردی از برادرشان یا گرفتن انتقام تمام شب زنده داری های مادر و جوانی از دست رفته اش و دفاع از ناموس خاکی که خون هزاران جوان به پایش ریخته شده بود پایشان به جبهه باز شد.
اثری از جهانگیر نشد و مادر شب های هجر را با ناله و افغان سپری می کرد.
دردی بزرگتر از انتظاری جانکاه نیز مگر وجود دارد؟
بعدها که جنگ تمام شد و نوبت به آزادی اسرا رسید ماه نساء چنان به اخبار رادیو و اسامی اسرا دقت می کرد که بارها حس کرده بود نام پسرش را خودش از رادیو شنیده ولی جز گوش های ماه نساء کس دیگری نام "جهانگیر لطفی" را میان هیچ لیستی ندیده و نشنیده بود.
وقتی تلوزیون فیلم هایی از روزگار اسرای دربند عراق پخش می کرد ماه نساء دیگر پابرهنه راه میرفت و حتی در گرم ترین روزهای داغ تابستان جنوب هم لیوان آب خنکی ننوشید: وقتی جهانگیرم در زندان های عراق آب گرم میخورد چرا من آب خنک بنوشم...حرامم باد!
14 سال انتظار، 14 سال دربدری، 14 سال فکر و خیال و دعا و التماس به پایان رسید و ماه نساء دو برابر سالهایی که برای تولد جهانگیر انتظار کشیده بود حالا منتظر جنازه اش مانده بود. تیر ماه 1376خورشیدی قسمتی از بدن، کفش و کلاه، لباس مندرس و پلاکش را در تابوتی پیچیده میان پرچم سه رنگ ایران عزیز برایش آوردند.
ماه نساء حالا دیگر می توانست با دلی آسوده سر قبر پسرش بنشیند و برایش لالایی بخواند و از شب های دراز هجر برایش بگوید. از روزی که نشان کرده مادر لباس عروس پوشید و مادر در دلش جهانگیر را در لباس دادمادی تصور کرد و تا صبح برایش "بیت" خواند.
اما این پایان اندوه ماه نساء نبود. او که بعد از مفقود شدن جهانگیر دل به مهر و محبت سلیمان پسر دیگرش داده بود و سلیمان نیز که تا یادش می آمد درد و رنج و اندوه و سیاهپوشی مادر را دیده بود چنان عاشقانه به او محبت می کرد که گویا مادر گلی نازک است که که نباید اجازه دهد هیچ خار دیگری او را آزار دهد.
1386 خورشیدی؛ درست 11 سال بعد از اینکه ماه نساء چند پاره از پیکر جهانگیرش را در خاک نهان کرده بوده دردی طاقت فرسا به جان سلیمان افتاد و تا به خودشان بیایند تومور چنان سلیمان را زمینگیر کرد که مادر و همسرش فقط توانستند پرستاران مهربانی برای روزهای بیماری اش باشند و ذره ذره آب شدنش را با چشمان خود ببیند. پزشکان دلیل ایجاد تومور را عوارض ناشی از استنشاق مواد شیمیایی در دوران جنگ تشخیص دادند.
آنها اما هیچگاه به دنبال سهم خواهی از نظام و استفاده از سهمیه های رزمندگان نبودند و سلیمان هیچ مدرکی از حضورش در جبهه و کارت اعزامش نداشت و حتی وقتی پزشکان علت بیماری را تشخیص دادند کسی به بنیاد شهید برای گرفتن هزینه های سرسام آور درمان مراجه نکرد.
ماه نساء اینقدر بخشنده بود که اگر چیزی می داد دیگر پی آن را نمی گرفت.
حالا جنگ یک بار دیگر عزیزترین کسش را سالها بعد از امضای قطعنامه و نوشیدن "جام زهر" از او می گرفت و زیر خاک دفنش می کرد و مادر پهلوان دومش را نیز به خاک سپرد.
مرگ سلیمان که چون کوهی پشت خانواده ایستاده بود و در تمامی این سالها اجازه نداده بود طعم بی کسی را بچشند برای همه باورکردنی نبود. سه دختر قد و نیم قد یادگارهای او بودند که حالا بار تربیت و بزرگ کردنشان به عهده مادر و همسرش بود.
کمر ماه نساء زیر بار این غم و بی کسی شکست. دیدن همسر جوان و دخترهای سلیمان آتش غم هایش را لحظه به لحظه شعله ورتر می کرد اما در این میان نوشاد فرزند دیگرش گویا بیشتر از همه بی کس شده بود. نوشاد در جنگ دچار موج گرفتگی شده بود و سلیمان آنقدر به موقع داروهایش را برایش تهیه کرده بود و بر مصرفش نظارت داشت که نگذاشته بود کسی متوجه شدت بیماری اش شود. بعد از سلیمان اما دیگر از آن پرستاری ها خبری نبود و حملات عصبی او شدت گرفت و بارها دربخش اعصاب و روان بیمارستان بستری شد.
سال 1394 خورشیدی درست 32 سال بعد از شهادت جهانگیر و 9 سال بعد از مرگ سلیمان در غروبی غمگین نوشاد زیر ضربات حمله های بی رحمانه باقی مانده از جنگ تحمیلی تسلیم شد و نزد دو برادرش پرواز کرد تا بار دیگر داغی جانکاه را بر دل پدر و مادرش بگذارد.
واژه ها چقدر حقیر و ناتوان می شوند وقتی می خواهند اندوه مادری چون ماه نساء را به زبان بیاورند.
حالا پیرزنی که نمی داند فلسفه جنگ چیست و چند سال طول کشیده، مفهوم قطعنامه و قراردادهای بین المللی چیست و حتی فرزندانش در کدام عملیات ها شهید و شیمیایی و موجی شده اند هر پنجشنبه عصا به دست به قبرستان ده و قطعه شهدا می آید و و چنان بر قبور پهلوانان زندگی اش دست می کشد که گویا صورت نرم و لطیف آنها را نوازش می کند. از روزگارش برایشان می گوید و وقتی به آرامگاه می رسد درد پاهایش را پنهان می کند تا پسرانش آزرده خاطر نشوند.
شاید او فرزندانش را بهشت تصور می کند و همین به او آرامش میدهد. بهشتی که خودش نتوانست در این دنیا با همه رنج ها و مصیبتی که کشید برایشان فراهمش کند.
از بازی های سیاسی و اختلاس ها و رانت های پشت پرده سردر نمی آورد و هیچ بخش خبری رادیو یا تلوزیون را نمی شنود و نمی بیند.
ماه نساء با تقدیم پهلوانان زندگی اش به وطن مردانگی را معنا بخشید. او حالا در خانه ای ساده در دهی کوچک زندگی می کند و تمام سهمش از دنیا اتاق محقری است که عکس قهرمانان زندگی اش را به دیوارش میخ کرده و به یادگارهای سربازان شهیدش فکر می کند و با سوز می خواند:
"یتیمی درد بی درمان یتیمی
یتیمی خواری دوران یتیمی"
  :: منبع : حوزه/گرد آوری تبیان بوشهر گروه روایت فتح
 دفعات نمایش : 0  تعداد نظرات : 0
Bushehr-Tebyan, Tebyan, بوشهر تبیان, تبیان, Cultural, فرهنگی, information Technology, تکنولوژي اطلاعات, religion, دین واندیشه, science, دانش, social, اجتماعی, Sport, ورزشی, library, کتابخانه, nurture, تغذیه, Download, دانلود, نوا و نما, Media, TEBYAN, بوشهر, استان بوشهر, ISP, Internet, اینترنت رایگان, اینترانت رایگان, بوشهر تبیان, موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان, Institute cultural and knowledge clays ,سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان | WWW.BUSHEHR-TEBYAN.IR | Institute cultural and knowledge clays Bushehr Tebyan , Bushehrtebyan, Tebyan, استان بوشهر, تبیان, بوشهر, سازمان تبلیغات اسلامی استان بوشهر, BUSHEHR

::  نظرات شما در مورد این مطلب  ::

کاربران گرامی؛
نظرات ارسالی شما پس از تایید در سایت بوشهر تبیان به نمایش در می آید.
با تشکر از شما ...


  نام:  
  آدرس ایمیل:  
  شهر:  
  وب سایت :  
  متن نظرات شما :  

نمایش ایمیل    مرا با خبر کن

 

هنر مردان خدا

 

دین و اندیشه

مراسم تدفین شهدای گمنام در بوشهر
پیکر پاک شهید مهدی اندرواژ پس از 31 سال شناسایی شد
اولین خانواده شهید مبارزه بامواد مخدر در دشتی تجلیل شد
شهید گمنام عملیات بدر در شهرک امام خمینی(ره) بوشهر آرام گرفت
تشییع سه شهید گمنام در بوشهر و بادوله شهرستان دشتی
مادر شهیدی که در خواب توسط فرزند شهیدش شفا یافت
شهید بهنام میرزاخانی؛ «آتش نشانی» که آرزو داشت «مدافع حرم» شود
خنده های یک «یاغی»
مادر شهید شاخص 95 اطلاعات:
ماه نساء با تقدیم پهلوانانش به وطن مردانگی را معنا بخشید
یادی از تنها دانشجوی بوشهری پیرو خط امام
در مراسمی از پوستر و شعار طرح «نائب الشهید» در اربعین 95، رونمائی شد
تشییع پیکر سه شهید مدافع حرم در مشهد
از شهید صارمی تا شهید شاهینی
وقتی «بابا رجب» هم جوار «حرم» شد
توقیف کالاهای ترخیص شده در گمرک توسط نیروی انتظامی نادرست است
گذراز خط قرمز،یا دهن کجی به اعتقادات مردم
افزایش شهدای ایرانی حمله تروریستی عراق
آمار افزایش طلاق نگران‌کننده است
مراسم دعای پر فیض عرفه در بوشهر
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
مناظره امام جواد(ع) با یحیی بن اکثم
برگزاری دعای عرفه در ۴۰ بقعه متبرکه استان بوشهر
ای امیرِ بی سر؛ شهادتت مبارک
تجلیات پوشش در میان زنان ایرانی
جزئیات تشییع و خاکسپاری ۳۷ شهید گمنام در ۹ استان کشور/خاکسپاری 2 شهید در بوشهر
مراسم بزرگداشت شهدای مدافع حرم در بوشهر برگزار می‌شود
سر بشکنید فتنه‌گر بی‌وجود را * رسوا کنید فتنه‌ی آل سعود را
چرا به «توتال» بدبینیم؟
برجام عراق به روایت آشپز!
کودک و نوجوان    بوشهر ما    حوادث و گوناگون   دانستنیها    ضرب المثل    دانلود    گالری تصاویر    مشاوره    دانش و فناوری
 
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان اداره کل تبلیغات اسلامی استان بوشهر

از سال 1384 تا کنون © کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه بوشهر تبیان می باشد . استفاده از مطالب با ذكر منبع و لینک به سایت بلامانع است.

 :: طراحی و برنامه نویسی شده توسط موسسه بوشهر تبیان