امروز : ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۸ -  2019/05/21
 
  كاربر مهمان

 
مشاوره رایگان

 

ورود به سایت عضویت در سایت
جستجوی پیشرفته
 :: دین و اندیشه    اجتماعی    فرهنگی و هنری   ورزشی    سیاسی و اقتصادی    تغذیه و سلامت    دانش و فناوری    مشاوره    اداره کل    کتابخانه    پایگاه ها ::
 

 :: فهرست هنر مردان خدا

خاطرات
داستانها
شوخ طبعی ها
اشعار
معرفی کتاب
شهدای روحانی
شهدای فرمانده
شهدای خلبان
شهدای هوا نیروز
شهدای رزمنده
شهدای انقلاب
آزادگان
جانبازان

تفحص
عملیات

 :: شهدای استان بوشهر

پاسداران
بسیجیان
خلبانان
شهدای توحید
شهدای مسجد قرآن
شهدای باغ زهرا
شهدای جبری

شهدای آب طویل
شهدای چاهکوتاه
  صـرفـاً جـهـت اطـلاع !!!
سرقت از بیت المال
رژیم آنلاین
مشاور
معارفی از 30 جزء قرآن کریم

 :: گلشن راز

BUSHEHR-TEBYAN.IR شهید نود ساله ای از بزرگان کوفه واز قاریان قرآن که بدست عبیدالله در کوفه کشته شد چه نام داشت؟ ...

 :: وضعیت سایت

 تعداد مطالب : 55488
 تعداد نظرات : 496
 مجموع کاربران : 1445
  افراد آنلاين : 20
 تعداد بازدیدکنندگان
 
تاریخ مطلب:   ۱۰ اسفند ، ۱۳۹۰ 47 : 10
  ::
ثواب جمع ‏کن‏های فراری!
Bushehr-Tebyan.IR
شوخ طبعی های جبهه
من و علی تازه به گردان آمده بودیم و فقط همدیگر را می‏شناختیم! دوست داشتم به اطراف سرک بکشم و بفهمم در کجا هستم و دوست و رفیقی پیدا کنم، امّا مگر علی می‏گذاشت؟ دم به دقیقه وقتی می‏دید بی‌کارم و می‏خواهم به سیاحت و بازدید از اطراف بروم، یقه‏ام را می‏گرفت و غرولندکنان می‏گفت: گوش کن سعید، من و تو نیامده‏ایم اینجا عمرمان را به بطالت بگذرانیم. اینجا جبهه‏اس، وقتی بردن‏مان خط مقدم یا عملیات با دشمن می‏جنگیم و وقتی اینجا در اردوگاه هستیم باید کار خیر بکنیم و ثواب جمع کنیم. پس بازیگوشی را بگذار کنار و دنبال من بیا!
لبخند های خاکی
بد مصب انگار مأمور شده بود که مرا از تفریحات و گشت و گذار ممنوع کند و برای آخرتم توشه و ثواب جمع کند. هر چی می‏گفتم: آخر این همه آدم اینجا پلاس‏اند، آن وقت من بدبخت باید به فکر ثواب و روز قیامت باشم؟
علی تو چشمانم خیره می‏شد و صدا کلفت می‏کرد که: من با دیگران کار ندارم، اما مادرت تو را به من سپرده. باید مراقبت باشم.
ـ ترمز کن ببینم، چی چی مادرت تو را به من سپرده؟ هم مادر تو و هم مادر من ما را به هم سپردند. زرنگی نکن! ـ من از تو پنج روز بزرگ ‌ترم. به حرف بزرگ‌ تر گوش کن!
دیگر داشتم از دستش ذله می‏شدم. شده بودیم مسئول نظافت دور و اطراف و شستن رخت چرک‏ها و ظرف و ظروف نشسته کنار منبع آب. کشیک می‏کشید و همین که می‏دید یکی لباسش کنار منبع آب مانده. دستم را می‏کشید و می‏رفتیم سراغ لباس‏ها. از بس لباس و ظرف شسته بودم، کف دستانم مثل آینه برق می‏زد! بس که جارو زده بودم، داشتم کمردرد می‏گرفتم. واکس زدن پوتین بچه‏ها و تمیز کردن سلاح دیگران که بماند!
آن روز جمعه هم گیر داد که برویم حمام و غسل جمعه بگیریم که کلی ثواب دارد. بین راه بقچه حمام به بغل گفتم: می‏گویم علی، با این همه ثواب که من و تو جمع کردیم تا صد پشتمان هم گارانتی به بهشت می‏روند و روی جهنم را نمی‏بینند.
علی ترش کرد و گفت: با همین حرفها ثوابت را از بین می‏بری.
ـ بابا تو چه قدر مقدس شده‏ای. حتی پیش نماز مسجدمان هم این قدر سفت و سخت به جمع کردن ثواب نچسبیده که تو چسبیدی.
ـ آنجا را ببین. آخ جان لباس نشسته!
داشت گریه‏ام می‏گرفت.
ـ علی تو را به خدا بی‏خیال شو. من فقط می‏خواهم ثواب غسل جمعه را ببرم. ثواب شستن لباس مردم مال خودت.
ـ من رفیق نیمه‌ راه نیستم. دو تایی شریک‏ایم!
بی‏معرفت کم که نمی‏آورد!
بالای کابین حمام صحرایی روی در یک‌ دست لباس به من و علی چشمک می‏زد. تو حمام هم شیر آب باز بود و یک نفر زیر دوش خودش را می‏شست. لباس‏ها را برداشتیم و رفتیم کنار منبع آب و شروع کردیم به شستن. علی ساکت بود. برای اینکه سر حرف را باز کنم، گفتم: علی نظرت راجع به فرمانده گردان چیه؟
ـ چطور؟
ـ من که ازش خیلی می‏ترسم. با آن صدای کلفتش وقتی کله سحر داد می‏زند: از جلو، از راست نظام! برق از چشمانم می‏پرد.
ـ داری غیبت می‏کنی‏ها.
ـ چه غیبتی؟
و به حرف خودم خندیدم. علی ترش کرد و گفت: باید بروی ازش حلالیت بخواهی. غیبت کردی.
خنده روی صورتم ماسید. تته پته‏ کنان گفتم: منظوری نداشتم. خواستم حرفی زده باشم.
علی جدی و محکم گفت: من این حرف‌ها سرم نمی‏شود. یا می‏روی ازش حلالیت می‏طلبی یا خودم این کار را می‏کنم.
ـ بیچاره آن وقت جفت‏مان را با یک پس گردنی از گردان بیرون می‏کند.
ـ عیبی ندارد. من....
ناگهان یک جیغ بنفش بلند شد و بعد نعره گوش‏ نواز فرمانده گردان از داخل کابین حمام صحرایی بدنم را لرزاند. آهای ی ی ی! کدام بی‏مزه لباس‏های مرا از اینجا برداشت؟!
به پشت روی زمین افتادم. علی خشکش زده بود. بار دیگر نعره فرمانده در و پیکر حمام صحرایی را لرزاند: وای به حال کسی که لباس‏های مرا برده. بشمار سه لباس‏ها را بیاورد والّا پوست کله‏اش را می‏کنم.
فهمیدم باید چکار کنم. در حال بلند شدن گفتم: من اصلاً دوست دارم جهنمی بشوم. برو هم لباسش را بده. هم برای غیبت ازش حلالیت بگیر.
و دو پا داشتم و دو پای دیگر قرض کردم و الفرار! لحظه‏ای بعد دیدم که علی هم دوان دوان پشت سرم می‏آید.
هر دو در حالی که هنوز نعره فرمانده از حمام صحرایی به گوش می‏رسید از آنجا دور شدیم! دیگر نمی‏دانم کدام بیچاره‏ای لباس‏های خیس را برای فرمانده برد و چه بر سرش آمد!
  :: منبع : حوزه/گرد آوری تبیان بوشهر گروه روایت فتح
 دفعات نمایش : 93  تعداد نظرات : 0
Bushehr-Tebyan, Tebyan, بوشهر تبیان, تبیان, Cultural, فرهنگی, information Technology, تکنولوژي اطلاعات, religion, دین واندیشه, science, دانش, social, اجتماعی, Sport, ورزشی, library, کتابخانه, nurture, تغذیه, Download, دانلود, نوا و نما, Media, TEBYAN, بوشهر, استان بوشهر, ISP, Internet, اینترنت رایگان, اینترانت رایگان, بوشهر تبیان, موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان, Institute cultural and knowledge clays ,سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان | WWW.BUSHEHR-TEBYAN.IR | Institute cultural and knowledge clays Bushehr Tebyan , Bushehrtebyan, Tebyan, استان بوشهر, تبیان, بوشهر, سازمان تبلیغات اسلامی استان بوشهر, BUSHEHR

::  نظرات شما در مورد این مطلب  ::

کاربران گرامی؛
نظرات ارسالی شما پس از تایید در سایت بوشهر تبیان به نمایش در می آید.
با تشکر از شما ...


  نام:  
  آدرس ایمیل:  
  شهر:  
  وب سایت :  
  متن نظرات شما :  

نمایش ایمیل    مرا با خبر کن

 

هنر مردان خدا

 

دین و اندیشه

مراسم تدفین شهدای گمنام در بوشهر
پیکر پاک شهید مهدی اندرواژ پس از 31 سال شناسایی شد
اولین خانواده شهید مبارزه بامواد مخدر در دشتی تجلیل شد
شهید گمنام عملیات بدر در شهرک امام خمینی(ره) بوشهر آرام گرفت
تشییع سه شهید گمنام در بوشهر و بادوله شهرستان دشتی
مادر شهیدی که در خواب توسط فرزند شهیدش شفا یافت
شهید بهنام میرزاخانی؛ «آتش نشانی» که آرزو داشت «مدافع حرم» شود
خنده های یک «یاغی»
مادر شهید شاخص 95 اطلاعات:
ماه نساء با تقدیم پهلوانانش به وطن مردانگی را معنا بخشید
یادی از تنها دانشجوی بوشهری پیرو خط امام
در مراسمی از پوستر و شعار طرح «نائب الشهید» در اربعین 95، رونمائی شد
تشییع پیکر سه شهید مدافع حرم در مشهد
از شهید صارمی تا شهید شاهینی
وقتی «بابا رجب» هم جوار «حرم» شد
توقیف کالاهای ترخیص شده در گمرک توسط نیروی انتظامی نادرست است
گذراز خط قرمز،یا دهن کجی به اعتقادات مردم
افزایش شهدای ایرانی حمله تروریستی عراق
آمار افزایش طلاق نگران‌کننده است
مراسم دعای پر فیض عرفه در بوشهر
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
مناظره امام جواد(ع) با یحیی بن اکثم
برگزاری دعای عرفه در ۴۰ بقعه متبرکه استان بوشهر
ای امیرِ بی سر؛ شهادتت مبارک
تجلیات پوشش در میان زنان ایرانی
جزئیات تشییع و خاکسپاری ۳۷ شهید گمنام در ۹ استان کشور/خاکسپاری 2 شهید در بوشهر
مراسم بزرگداشت شهدای مدافع حرم در بوشهر برگزار می‌شود
سر بشکنید فتنه‌گر بی‌وجود را * رسوا کنید فتنه‌ی آل سعود را
چرا به «توتال» بدبینیم؟
برجام عراق به روایت آشپز!
کودک و نوجوان    بوشهر ما    حوادث و گوناگون   دانستنیها    ضرب المثل    دانلود    گالری تصاویر    مشاوره    دانش و فناوری
 
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان اداره کل تبلیغات اسلامی استان بوشهر

از سال 1384 تا کنون © کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه بوشهر تبیان می باشد . استفاده از مطالب با ذكر منبع و لینک به سایت بلامانع است.

 :: طراحی و برنامه نویسی شده توسط موسسه بوشهر تبیان