امروز : ۲۹ شهريور ۱۳۹۸ -  2019/09/20
 :: دین و اندیشه    اجتماعی    فرهنگی و هنری   ورزشی    سیاسی و اقتصادی    تغذیه و سلامت    دانش و فناوری    مشاوره    اداره کل    کتابخانه    پایگاه ها ::
 

 :: فهرست کودک و نوجوان

قصه و داستان
آموزش بازی
آلبوم تصاویر کودک و نوجوان
جوک و لطیفه
نیایش
چیستان و دانستنیها
نقاشی

شعر
کاردستی
کارت پستال
فرهنگ اسامی
سایر ( خبر و مقالات )
معرفی سایت کودک و نوجوان
  صـرفـاً جـهـت اطـلاع !!!
سرقت از بیت المال
رژیم آنلاین
مشاور
معارفی از 30 جزء قرآن کریم

 :: گلشن راز

BUSHEHR-TEBYAN.IR شهید نود ساله ای از بزرگان کوفه واز قاریان قرآن که بدست عبیدالله در کوفه کشته شد چه نام داشت؟ ...

 :: وضعیت سایت

 تعداد مطالب : 55488
 تعداد نظرات : 496
 مجموع کاربران : 1445
  افراد آنلاين : 12
 تعداد بازدیدکنندگان
 
تاریخ مطلب:   ۱۱ ارديبهشت ، ۱۳۸۷ 26 : 4
  :: 30 Apr , 08 | 4:26 am
قصه دو دوست
روزی دو دوست با یکدیگر راه می رفتند و مشغول صبحت کردن بودند که سکه ای پیدا کردند. آن را برداشته و گفتند:" هر کدام یک دروغ از خودمان ببافیم و بگوئیم."

Bushehr-Tebyan.IR

دروغ هر کدام خوشمزه تر و مفصلتر و بهتر بود، این سکه مال او باشد. هر دو قبول کردند.

اولی گفت: خیلی خوب اول تو بگو. دو می گفت:

"پدر من تاجر بود. یک روز یک دانه تخم مرغ خرید و به خانه آورد و آنرا زیر مرغی که در خانه داشتیم، گذاشت.

بعداً معلوم شد که آن تخم مرغ، از تخم مرغهای لاری بوده است. چون جوجه خروسی که از آن تخم بیرون آمد به قدری بزرگ بود که پدرم اجناس خود را روی آن بار می گذاشت و در کوچه و بازار می فروخت.

Bushehr-Tebyan.IR
اما بعد از مدتی، پشت خروس زخم شد و به سفارش یکی از دوستان پدرم قدری هسته خرما کوبیده و روی زخم خروس گذاشتیم. پس از چند روز درخت خرمایی در پشت خروس سبز شد و روز به روز بیشتر رشد می کرد، و رشدش بیشتر می شد تا وقتی که درخت بارور و خرماهای زیادی داد.
بچه ها برای ریختن خرما آنقدر سنگ و کلوخ به طرف درخت نخل پرتاب کردند که در پشت خروس یک قطعه زمین حاصلخیز تشکیل یافت و پدرم هم یک جفت گاو آورد و زمین پشت خروس را شخم زد و تخم هنداونه کاشت. هندوانه ها به قدری بزرگ شدند که یک روز وقتی با چاقوی خود خواستم یکی از آنها را پاره کنم، چاقو از دستم رها شد و به داخل هندوانه افتاد، فوراً طنابی به کمر پیچیدم و سر آن را به درخت خرما بستم و در هندوانه قوطه ور شدم تا چاقوی خود را پیدا کنم.

Bushehr-Tebyan.IR
پس از اینکه چند فرسخ راه رفتم دیدم چند نفر ساربان در آنجا سرگردانند.

از آنها سراغ چاقوی خود را گرفتم، گفتند:" ای بابا خدا پدرت را بیامرزد. ما حالا چندین روز است سه قطار شتر را با بار در اینجا گم کرده ایم و هر چه جستجو می کنیم به دست نمی آید، آنوقت تو حالا می خواهی چاقوی خود را پیدا کنی.

دوست اول وقتی این دروغها را شنید، گفت: کافی است. بیا جانم این سکه مال تو، از شیر مادرت حلالتر باشد. واقعاً دروغ از این بزرگتر و بهتر نمی توانستی بگویی.

  :: منبع :
 دفعات نمایش : 26  تعداد نظرات : 0
Bushehr-Tebyan, Tebyan, بوشهر تبیان, تبیان, Cultural, فرهنگی, information Technology, تکنولوژي اطلاعات, religion, دین واندیشه, science, دانش, social, اجتماعی, Sport, ورزشی, library, کتابخانه, nurture, تغذیه, Download, دانلود, نوا و نما, Media, TEBYAN, بوشهر, استان بوشهر, ISP, Internet, اینترنت رایگان, اینترانت رایگان, بوشهر تبیان, موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان, Institute cultural and knowledge clays ,سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان | WWW.BUSHEHR-TEBYAN.IR | Institute cultural and knowledge clays Bushehr Tebyan , Bushehrtebyan, Tebyan, استان بوشهر, تبیان, بوشهر, سازمان تبلیغات اسلامی استان بوشهر, BUSHEHR

::  نظرات شما در مورد این مطلب  ::

کاربران گرامی؛
نظرات ارسالی شما پس از تایید در سایت بوشهر تبیان به نمایش در می آید.
با تشکر از شما ...


  نام:  
  آدرس ایمیل:  
  شهر:  
  وب سایت :  
  متن نظرات شما :  

نمایش ایمیل    مرا با خبر کن

 

کودک و نوجوان    بوشهر ما    حوادث و گوناگون   دانستنیها    ضرب المثل    دانلود    گالری تصاویر    مشاوره    دانش و فناوری
 
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان اداره کل تبلیغات اسلامی استان بوشهر

از سال 1384 تا کنون © کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه بوشهر تبیان می باشد . استفاده از مطالب با ذكر منبع و لینک به سایت بلامانع است.

 :: طراحی و برنامه نویسی شده توسط موسسه بوشهر تبیان