امروز : ۰۳ شهريور ۱۳۹۸ -  2019/08/25
 :: دین و اندیشه    اجتماعی    فرهنگی و هنری   ورزشی    سیاسی و اقتصادی    تغذیه و سلامت    دانش و فناوری    مشاوره    اداره کل    کتابخانه    پایگاه ها ::
 

 :: فهرست کودک و نوجوان

قصه و داستان
آموزش بازی
آلبوم تصاویر کودک و نوجوان
جوک و لطیفه
نیایش
چیستان و دانستنیها
نقاشی

شعر
کاردستی
کارت پستال
فرهنگ اسامی
سایر ( خبر و مقالات )
معرفی سایت کودک و نوجوان
  صـرفـاً جـهـت اطـلاع !!!
سرقت از بیت المال
رژیم آنلاین
مشاور
معارفی از 30 جزء قرآن کریم

 :: گلشن راز

BUSHEHR-TEBYAN.IR شهید نود ساله ای از بزرگان کوفه واز قاریان قرآن که بدست عبیدالله در کوفه کشته شد چه نام داشت؟ ...

 :: وضعیت سایت

 تعداد مطالب : 55488
 تعداد نظرات : 496
 مجموع کاربران : 1445
  افراد آنلاين : 10
 تعداد بازدیدکنندگان
 

خورشید رفته رفته به وسط آسمان می رسید و اشعه طلایی اش را در هوای سرد زمستان، از میان ابرها به زمین می پاشید.در گوشه ای از بازار کوچک شهر، عده ای جمع شده بودند و معرکه دعوایی را تماشا می کردند. صدای داد و فریاد...
۱۵ مرداد , ۸۷ | ۷:۴۷ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR دیروز برای ما یک همسایه جدید آمد. آن ها همه وسایلشان را با یک کامیون بزرگ آوردند. مادرم یک قوری بزرگ چای درست کرد و برایشان برد. گفتم: شما که آن ها را نمی شناسید...
۱۲ مرداد , ۸۷ | ۸:۴۷ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR مادر من در یک کتابخانه ی بزرگِ بزرگ، کار می کند. وقتی کسی به کتابخانه می آید و کتابی را می خواهد، مادر من آن کتاب را برایش می آورد. یک بار من با مادرم به کتابخانه...
۱۲ مرداد , ۸۷ | ۸:۲۸ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR يکي بود يکي نبود آقاي مربّع خيلي غمگين بود. چون يکي از ضلع هايش را گم کرده بود. آن شب، در خانه دايره بزرگ، مهماني خوبي برپا بود. همه دعوت شده بودند. آقاي مربّع هم دعوت شده بود. اما چطور مي توانست بدون يک ضلع به آن مهماني برود؟ صداي...
۰۵ مرداد , ۸۷ | ۵:۵۴ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR سنجاب کوچولو با سر و صدای بچه‌ها، از خواب بیدار شد. سرش را از لانه بیرون آورد و نگاه کرد. نزدیک درختی که لانه سنجاب کوچولو درونش قرار داشت، چند تا بچه‌‌ی بازی‌گوش بازی می‌کردند. کمی آن طرف‌تر خانم و آقایی روی اجاقی که از چوب‌های...
۰۳ مرداد , ۸۷ | ۵:۵۵ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR يکي بود يکي نبود. پري کوچکي بود که با مادرش در آسمان هفتم زندگي مي‌کرد. پري کوچولوي قصه ما، هنوز بال نداشت. براي همين، نمي‌توانست مثل مادرش پرواز کند. وقتي که...
۰۲ مرداد , ۸۷ | ۸:۲۸ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR یکی بود، یکی نبود. آقافیله ای بود که مثل همه فیل ها دو گوش پهن و بزرگ داشت. اما گوش های این آقافیله، با گوش فیل های دیگر خیلی فرق داشت. فرقش چی بود؟ جادویی بود! جادویش هم این بود که صداهای خیلی خیلی دور را هم به راحتی می شنید...
۲۹ تير , ۸۷ | ۶:۴۲ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR روزی‌ مردی‌ گنجشكی‌ را در قفس‌ كرد و به‌ بازار آورد تا مشتری‌ خوبی‌ پیدا كند و آن‌ را بفروشد. چند مشتری‌ آمدند، امّا هیچ‌ كدام‌ آن‌ را نخریدند؛ چون‌ یا قیمتی‌ را كه‌ پیشنهاد می‌دادند كم‌ بود و مرد قبول‌ نمی‌كرد و یا بهانه‌ای‌ می‌آوردند كه‌ گنجشك‌...
۲۵ تير , ۸۷ | ۷:۱۹ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR تقريباً 3000 سال پيش المپيا مرکز مذهبي در جنوب غربي يونان باستان زئوس پادشاه خدايان را مي پرستيدند و در زمان هاي مشخص به افتخار او جشن هايي برپا مي کردند. در اين جشن ها مسابقات ورزشي هم انجام مي شد. تا آنجا که در تاريخ ثبت...
۲۳ تير , ۸۷ | ۸:۱۰ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IRیکی بود، یکی نبود. موشی و جادوگر، با هم همسایه و دوست بودند. یک روز موشی به جادوگر گفت: «کاش می توانستی جادو کنی و جلوی خانه، یک باغچه ی سبزی درست...
۲۰ تير , ۸۷ | ۵:۰۶ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IRچاقالو دوست کوچک من است. او خیلی مهربان است.
من این اسم را برایش گذاشته ام. چون او با اینکه کوچولوست، خیلی چاق است. وقتی دستم را روی سرش می کشم، گوشهایش را بالا...
۲۹ ارديبهشت , ۸۷ | ۸:۵۶ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR روزی دو دوست با یکدیگر راه می رفتند و مشغول صبحت کردن بودند که سکه ای پیدا کردند. آن را برداشته و گفتند:" هر کدام یک دروغ از خودمان ببافیم و بگوئیم."
۱۱ ارديبهشت , ۸۷ | ۴:۲۶ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR ما مسلمانان به همه پيامبران الهي اعتقاد داريم و آنان را فرستادگان خدا مي دانيم . آنان معلماني بودند كه به تربيت و راهنمايي انسان ها پرداختند و هدف همگي، دعوت مردم به خداپرستي و دوري از شرك و گناه بود .خداوند در قرآن، خطاب به مسلمانان مي فرمايد:بگوييد ما
۱۸ فروردين , ۸۷ | ۶:۲۸ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR در يك باغچه كوچك ، دو درخت زندگي مي كردند . يكي درخت آلبالو و ديگري درخت گيلاس. اين دو تا همسايه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمي دانستند، بهار كه مي رسيد شاخه هاي اين دو تا همسايه پر از شكوفه هاي قشنگ مي شد ولي به جاي اين كه با رسيدن بهار اين دو هم
۰۷ فروردين , ۸۷ | ۶:۲۹ ق.ظ

Bushehr-Tebyan.IR
من مداد مرجان هستم ، يك مداد نويسنده و پركار ، راستش را بخواهيد من عاشق كاغذ هستم ، آنقدر عاشق كاغذ هستم كه هر روز در آن چيزهاي قشنگي نقاشي مي كنم . وقتي مرجان مرا بدست مي گيرد ، آنقدر خوشحال مي شوم كه نگو ! با خودم فكر مي كنم كه حتماً الان مرجان
۰۷ فروردين , ۸۷ | ۶:۱۷ ق.ظ

صفحه قبل صفحه بعدی
کودک و نوجوان    بوشهر ما    حوادث و گوناگون   دانستنیها    ضرب المثل    دانلود    گالری تصاویر    مشاوره    دانش و فناوری
 
موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی بوشهر تبیان اداره کل تبلیغات اسلامی استان بوشهر

از سال 1384 تا کنون © کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه بوشهر تبیان می باشد . استفاده از مطالب با ذكر منبع و لینک به سایت بلامانع است.

 :: طراحی و برنامه نویسی شده توسط موسسه بوشهر تبیان